شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

120

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

فرمود و * جهان پهلوان ازبك « 1 » را كه از حمات و كمات رجال بود برسم يزك در پيش فرستاد . و يزك شمس الدّين ايلتتمش در راه با وى مصادف نشد ، ناگاه خود را در ميان لشكرگاه ايلتتمش يافت . چون شير غرّان بخروشيد ، و جمعيّت ايشان را بر هم دريد . چندى بكشت و چندى مجروح كرد ، و چندى ديگر اسير گرفته جهت اعلام حال عدو و كثرت وى با خود آورد ، و به جلال الدّين پيوست . و بر عقب او رسول ايلتتمش بيامد و طلب مصالحت كرد ، و گفت : شمس الدّين مىگويد كه : بر من پوشيده نيست كه دشمن دين محمّدى در پى تست . تو امروز سلطان مسلمانانى و پسر سلطان ايشانى . من روا نمىبينم كه بر موافقت روزگار بمخالفت تو برخيزم ، و مثل منى را روا نباشد كه در روى مثل تو سلطانى شمشير كشم ، مگر وقتى كه مضطر شوم ، و جهت دفع و منع چاره‌اى ديگر ندانم . اگر مصلحت فرمائى دختر خود را در حبالهء تو آرم تا دوستى مؤكّد شود ، و از طرفين اعتماد و اعتداد حاصل گردد ، و وحشت و نقار برخيزد . جلال الدّين راضى شد و دو كس از مردم خود ، دندك « 2 » پهلوان و سنقرجق طايسى را با رسول با هم فرستاد . چون به شمس الدّين رسيدند ملازمت ركاب او اختيار كردند ، چه از مكابدت اخطار و مداومت اسفار و مواصلت سهر ليل بتعب نهار بجان آمده بودند . و اخبار متواتر شد كه ايلتتمش و قباچه و باقى ملوك و تكاكرهء « 3 » هند اتّفاق كرده‌اند كه جلال الدّين را از ولايت * قلع كنند ، كنار

--> ( 1 ) - در ع چاپى و ب م لفظ به اين در دنبال اسم اين مرد آمده است دو بار ؛ رجوع شود به جهانگشاى ج 2 ص 146 متن و حاشيه . ( 2 ) - ع چاپى : يزيدك ؛ ب م : بديرك . ( 3 ) - تكاكره جمع لفظ تكرّى takkori فرماندهان لشكر در سند ( قاموس ) .